بــیـسـتُ چـهـارُ مــیــن

:: بــیـسـتُ چـهـارُ مــیــن

طبق معمول اومدم که غرغر کنم و مخ همه دوستان و بخورم اما بعدش به خودم گفتم که چی واقعن؟! وقتی یه منبع عشق بی نهایت کنارم دارم باید بتونم با قوت و انرژی تمـــام جلو برم.راستش نوشتن اینجا زیادم سخت نیست اما تصور کنید یه آدم خسته از سر کار اومده که وقتی می رسه خونه هزار تا کار دیگه انتظارش و می کشه دیگه نایی نمی مونه براش که بخواد لب تاپ باز کنه..البته بماند که چون گوشی همیشه کنار دستمه تو برنامه مورد علاقه م اینستاگرام بیشتر فعالیت دارم.اما دلمم نمیاد که اینجا ننویسم


پس بیخیال روزای سخت بشیم و بریم سراغ ولنتاین راستش من فکر می کردم که شاهرخ جان یادش رفته.چون اون هفته ی ولنتاین هم مشغله مون زیاد بود هم از سر دلتنگی حال جفتمون خراب بود..ولی جمعه،یعنی دقیقا همون هفته که دو روز تعطیلی پشت سر هم بود،23 بهمن پسرک من و خیلی عجیب غریب و با گول زنک کشوند منزل خودشون حالا منم ترسیده بودم نکنه اتفاقی افتاده باشه و اونقدر خنگ بازی درآوردم که نگوووو.یعنی واقعا هیچ کس نباید من و سوپرایز کنه فکر کنم


رفتم و حالا شانس با من یار بود که همون موقع برای پسرک چوب عشق درست کرده بودم و هدیه خریده بودم..وگرنه خیلی ضایع می شدم خلاصه که همه چی خیلی عالی و رمانتیک بود عزیزترینم..مرسی شاهرخ مهربووونم

بچه ها فکر کنم پیکوفایل یه چیزیش شده

اینم از میزی که مهربونم برام چیده بووود { کلیک کن } 

هدیه هامون که عزیز دلم خیلی زحمت کشیده بود { کلیک کن } 

قشنگ ترین هدیه ای گرفتم که گردنبند مرغ امین بود که عشقم برام خریده بود..گردنبند سریال معروف شهرزاد..می دونستم که امسال هم عزیز دلم یه ایده ای داره که من سوپرایز بشم { کلیک کن }

و اینکه برام یه جعبه بزرگ KitKat خریده بود با سه طعم مختلف..که همه رو نوش جان کردم

یه صحنه ی غم انگیز، وقتی بود که من داشتم زنجیری که برای عشقم خریده بودم و می نداختم گردنش.بعد اون گردنبند مرغ آمین و انداخت گردن من..بعدش رفتم سر میز که شمع ها رو ببینم،برگشتم دیدم تو چشماش اشکه..داشت گریه می کرد..خیلی حالم بد شد دلم می خواست اون لحظه بمیرم..پریدم بغلش و دو تایی گریه کردیم..چیزی بهم گفت که خیلی دلم یه جوری شد..نمی دونم یه حسی بهم دست داد..حس بزرگ بودن این عشقمون..عشقی که با وجود مشکلات ما هیچ وقت خراب نشد..همین عشق بزرگ که تو دل هیچ کسی جز ما نیست..همین عشقی که این روزا لحظه به لحظه شو با تلاش و دلتنگی می گذرونیم..و می دونید که چقدر جنس غم من فرق داره..

یعنی جمله ی "کنارم هستی و اما دلم تنگ می شه هر لحظه" مصداق واقعی ما دو تاست..طوری که همه ازم می پرسن تو چرا اینقدر دلتنگ می شی زود؟ چرا اینقدر بی تابی می کنی؟..یعنی اینقدر همدیگه رو دوست دارین؟..


دلم می خواست چیزای دیگه هم بگم و عکسای دیگه هم بزارم بچه ها.اما الان دیر وقته و باید برم.اما قول می دم دوباره برگردم.مرسی که کنارم هستید همیشه.دوستتون دارم

منبع : ولیعصر عاشقانه ترین خیابان جهان استبــیـسـتُ چـهـارُ مــیــن
برچسب ها : خیلی ,لحظه ,خریده ,یعنی ,اینقدر ,گردنبند ,خریده بودم

بـیـسـتُ مـیـن

:: بـیـسـتُ مـیـن

چقدر خوبه که شما رو دارم و اینجا رو..همیشه دنبال یه حس خوب و یه جایگاه خوب برای نوشتن بودم..خوشحالم که اومدم اینجا :) بلاگ اونقدر خوب و حرفه ای هست که دیگه فکر نمی کنم حتی دلم بخواد به بلاگفا فکر کنم.اونقدر امنیت و آرامش اینجا ریخته و اونقدر راحت و با حوصله به مزاحمت ها و آی پی های فیک رسیدگی می شه که واقعا حس می کنم اصن تو خارجم =)))


همین چند وقت پیش با بچه ها جمع شدیم و چند تا کانال تلگرامی زدیم.حقیقتش من اونقدر تایم ندارم که بخوام اداره کنم و مجبور شدم برای رسیدن به اون هدفی که مد نظرم بود از دوستانم کمک بگیرم.که مثل همیشه از ایده هام استقبال شد و چند تا کانال زده شد.کانالمون نوپا هست و دلمون می خواد شما دوستای عزیز هم همراهمون باشید :)


کانال تلگرام خدا با ماست



مرد جان من کنارت خیلی خوشبختم.وقتی لحظه به لحظه خوشبختی رو از اطرافم بو می کشم و حس می کنم بودنت و..وقتی می بینم که چقدر بودنت داره برای رشد خودم اثرگذار می شه..اینکه با وجودت قوی ام..با وجودت سرسختم..با وجودت هر روز پیشنهاد کاری جدید بهم می شه..خوب همه و همه از وجود معجزه آسای خودته و بس.
حالا من همون دختر 26 ساله ی قوی تو هستم.همون که یه جایگاه خوب تو شهر به این بزرگی داره.که وقتی اسم شرکتمون هر جایی میاد با لبخند می گم "من اینجا کار می کنم"..
همون چیزی که تا دیروزها آرزو بود و حالا شده حقیقت محض و لذت ثانیه به ثانیه..

و خیلی خوشحالم که تو اونقدر مهربون و ماهی که آرزوی خیلی ها هستی..
اتفاقات اطرافم اصلا مهم نیست.مهم اینه که یه بهترین کنارم دارم که دنیا دنیا ارزش داره.

سعی می کنم تا اونجایی که می تونم اتفاقات مهم و بنویسم اینجا..گاهی اوقات دلم می خواد همون روز ثبتشون کنم که متاسفانه نمی شه :( خیلی دلم می خواد سبک قدیمی خودم و دوباره داشته باشم و وبلاگم به روز باشه که این طوری خاک نخوره..

هر چه قدرم دور و اطرافم شلوغ باشه این روزا ولی اون اندازه ای که اینجا می نویسم و آروم می شم با حرف زدن آروم نمی شم..مثل همین روزا که کارمون انتظار برای انجام کاریه..مثل همین روزا که بی تاب و دلتنگم..
نمی دونم باید چی کار کنم با این حجم دوست داشتنت..چی کار کنم که هر لحظه دلتنگ نباشم..رابطه ی ما اونقدر پیچیده و یونیکه که کمتر کسی می فهمه حرفام و..کمتر کسی می تونه راهنماییم کنه.بعضی اوقات می گم کاش منم یه رابطه معمولی با یه روند معمولی برای ازدواج داشتم مثل همه ی دخترا.کاش هیچ وقت این نوع زندگی کردن و انتخاب نمی کردم..
ولی بازم می گم نه..همین رابطه بود که از من یه دختر قوی و صبور ساخت.و همیشه آدما چیزی رو می خوان که به مذاق خودشون خوش بیاد :/


گاهی اوقات واقعا نمی دونم لطف و مهربونی شما در حق من و شاهرخم و چه طوری جبران کنم.با همه ی بد بودن و بی معرفت بودنم اما همیشه ما رو شرمنده کردین.دوستای وبلاگی همیشه توی زندگی من نقش پر رنگی دارن که دیگه نمی شه بهشون گفت وبلاگی.بلکه باید گفت دوستایی که همرنگ و همپای همه ی مشکلاتت هستن و حتی اگر بدترین باشی باز هم قبولت دارن.
طاهره ی گلم ممنونم از اینکه لطف کردی و با دستای هنرمندت برای من و عزیزترینم ست کلاه و شالگردن بافتی :** واقعا اونقدر ذوق کردم وقتی به دستم رسید که نگو..خیلی خیلی ممنونم :*** { کلیک کن }

امروز جمعه هم کنار مرد جانم خیلی خوش گذشت..بعد از مدت ها دوری و ماموریت دیدمش ^_^ اومد خونه مون و سوئیت روم دوست داشتنی مون و دید.آبی و صورتی ^_^ کلا روحیه من خیلی رنگی پنگیه :))) 
و اینکه رفتیم ذرت مکزیکی خوردیم و حسابی شیطونی کردیم و یه سری کار هم انجام دادیم.در مورد خونه و کارایی که باید انجام بدیم و هر وقت علنی شد می نویسم..
پسرک وقتی من و پیاده می کنه خودشم پیاده می شه و با من میاد تا دم در خونه :دی کلا مدلش خیلی معرفتی و آقاییه :))

دوست داشتنی و مهربون من :* اینم ما با همون کلاه های مذکور :) { کلیک کن }

دی ماه هم تموم شد.امیدوارم بهمن هم برای همه مون ماه خوبی باشه..به علاوه اینکه داریم به سال جدید نزدیک می شیم و حال و هوای شهرامون عوض می شه..
برای ما هم دعا کنید.خیلی وقته که به مشکلاتمون فکر نمی کنم و کلا یه آرامش خاصی درونم هست.کلا دیگه به آدمای دیگه هم فکر نمی کنم و کل انرژی و وقتم و صرف خودم و عشقم می کنم.واقعا برام تاثیرگذار بوده.

امیدوارم شما هم به یک خودباوری برسید که وجودتون سراسر آرامش بشه.
در پناه حق باشید.




منبع : ولیعصر عاشقانه ترین خیابان جهان استبـیـسـتُ مـیـن
برچسب ها : خیلی ,اونقدر ,اینکه ,همین ,واقعا ,روزا ,دوست داشتنی ,همین روزا ,گاهی اوقات

بـیـسـتُ هـَشـتـُ مــیــن

:: بـیـسـتُ هـَشـتـُ مــیــن

ترس بزرگترین دشمن انسان است

ترس از تغییر .. ترس از خودت بودن .. ترس از گذشته .. ترس از قضاوت و حرفای دیگران ..


فکر کنم آدمی مثل من که هیچ چیزی رو نُرمال شروع نکرده توی زندگیش، همه ی این ترس هایی که بالا گفتم و داشته باشه.اینکه بخوای به سبک خودت جلو بری چیزی که بر خلاف عُرف و شرع باشه،یه جسارت عجیبی می خواد که توجیح می شه برای رد کردن موارد بالا..

که بنده اون جسارت و داشتم که جلو برم..اما ترسو هم بودم..و این شد داستان ما..

راستش وقتی کامنت هاتون و توی پُست رمزی پایین دیدم و سوالاتتون توی جاهای مختلفی که به من تعلق داره،این ذهنیت و در من ایجاد کرد.که پریا تو هنوزم دم از این می زنی که رو راست شدی در حالی که خیلی از دوستات هنوز نمی دونن شما کجای کارید..


من معذرت می خوام از همه تون.


راستش الان که داشتم یه مقدار وبلاگایی که ذوست داشتم و میخوندم،فهمیدم این دنیا،دنیای وبلاگ نویسی،یک دنیای پُر از دروغ رنگارنگه..

آدمایی که مثل من مبهم می نویسن،آدمایی که جرئت ندارن از سختی های زندگیشون بگن،آدمایی که پشت خوشبختی هاشون قایم شدن،آدمایی که می نویسن ما هم مشکلات خودمون و داریمااا زندگی فقط اینا نیست،نمی گم کسی دروغ می نویسه ها..چیزی به اسم دروغ نویسی اونم برای خاطرات روزانه نداریم چون اصلا منطقی نیست..

خوب جلوه دادن همه چیز سخت ترین کار ممکنی هست که یه وبلاگ نویس انجام می ده..کاری که خودمم برای فرار از سختی های اون روزام انجامش می دادم..چون می خوای انرژی همون روز خوب و انتقال بدی و از مردم به همون میزان انرژی دریافت کنی و برای روزای سختت ذخیره کنی..خیلی سخته..


دوستای گلم من توی خانواده ی مذهبی بزرگ نشدم و حتی تو خانواده ای بزرگ شدم که به شدت با این چیزا مخالفن.پس لطفا روش زندگی من و با خودتون مقایسه نکنید..شاید شما و خانواده تون تعصباتی داشته باشید که برای من خیلی عجیب بیاد و اصلا برام مهم نباشه.این دلیل نمی شه که من دارم اشتباه می کنم یا شما.یاد اون دیالوگ سریال شهرزاد افتادم که بابک می گفت بعضی چیزا تو خون ما آدماست ربطی به ظاهر و مذهب نداره.این زندگی متعلق به ماست و این ما هستیم که انتخاب کنیم چطور زندگی کنیم.من این مدل زندگی رو انتخاب کردم چون شیوه ی این زندگی اصلا اسلامی نبود (چیزی که اصلا برام اهمیت نداشت) 

و من ایمان دارم که همه چیز درست می شه و این ایمان هم فقط مخصوص بچه های مذهبی نیست..خدا برای همه س و من این ایمان و هم مدیون خودشم هم تلاشای خودمون..من شاهرخ و دوست دارم و ارزش این عشق خیلی خیلی بالاتر از توهین ها و حرفای چرت بقیه س..اگر عشق آسون بود اسمش عشق نمی شد..و من از خدا ممنونم که همچین نعمت بزرگی رو به من داده و حتما قدرت مبارزه ش و هم درونم قرار داده.


خانواده من با "ازدواج" ما مخالفن ولی دلیل نمی شه که من تو خونه زندانی بشم و نتونم شاهرخ و ببینم.حتما کل خانواده ی ما از این رابطه مطلع هستن که من توی اینستاگرامم جلو همه اعضای خانواده عکس می زارم.من مثل آدمای دیگه نیستم که چند تا پیج برای دوستای وبلاگی و خانواده و اینا داشته باشم.من عاشق شاهرخم هستم و اصلا هم سیاست ندارم چون عشقی که توش سیاست باشه و قدرت ابراز توش نباشه و اصلا قبول ندارم :))


بیاین به ترسامون غلبه کنیم :) راستش از وقتی که از گذشته جدا شدم و دارم برای آینده تلاش می کنم،خیلی در این زمینه پیشرفت داشتم..و ممنون می شم شما هم کمکم کنید.


به زودی با یه پُست رمزی دیگه برمی گردم و جواب کامنت ها رو هم سر فرصت می دم :*



منبع : ولیعصر عاشقانه ترین خیابان جهان استبـیـسـتُ هـَشـتـُ مــیــن
برچسب ها : خانواده ,زندگی ,اصلا ,خیلی ,چیزی ,داشتم ,اصلا برام ,پُست رمزی

بـیـسـتُ یـِکـُ مــیــن

:: بـیـسـتُ یـِکـُ مــیــن

گاهی اوقات به این فکر می کنم که یه زمانایی از اینکه آدمی رو از دست بدم چقدر ناراحت کننده بود برام.همیشه سعی می کردم تا اونجایی که ممکنه از به هم خوردن رابطه جلوگیری کنم و سعی کنم حرمت ها نشکنه و دوستی پابرجا بمونه.در عین حال که من آدم رُکی هستم و الکی قربون صدقه کسی نمی رم ( خیلی ها آدمای چاپلوس و می پسندن چون دوست دارن همیشه تعریف و تمجید بشنون) 

از طرفی الان که تقریبا یه خانم جا افتاده شدم متوجه شدم که چقدر کارم اشتباه بوده! و خیلی از اون آدما لیاقت بخشیده شدن و عذرخواهی شنیدن نداشتن.

و چقدر الکی برای آدمای بی ارزش حرص خوردم!

خواستم یه تجربه بشه برای شما.اینکه هیچ وقـــــــت ناراحت رفتن آدما نشید.مطمئن باشید کسی که تصمیم می گیره بره از اول هم توی زندگی شما نقشی نداشته.و مطمئن باشید دنیا پر از آدمای جدید و کشف نشده س.مثل همه ی ماها که یه روزی همدیگه رو پیدا کردیم و دوست شدیم.حالا ممکنه یه روزی این دوستی قطع بشه و یا پابرجا بمونه.


بالاخره بعد از تموم شدن امتحانا،ما همکارا رفتیم شاندیز و برای خودمون ضیافت گرفتیم و حسابی خوردیم و خندیدیم.به علاوه اینکه قراره یک مدتی شرکت نرم و از بچه ها دورم و دلم برای جمع دوست داشتنی مون تنگ می شه.


نمی خوام بی معرفتی کنم و اینجا هم یهو غیب بشم..چون مثل بقیه نیستم..به شما هم می گم که ممکنه یک مدتی نباشم..علت خاصی داره که می دونید اکثرا :)))


امروز خیلی شیک و ساده،همراه خانواده و عشق خوبم آخرین روز وجود عینک و جشن می گیریم.

از روزشماری که مامان روی یخچال گذاشته بود تااااا کاردستی هایی که عشق مهربونم به این مناسبت روی در و دیوار اتاق عشق چسبونده بود :)


نتونستم کامنت های قشنگتون و به خاطر وقت کمم پاسخگو باشم.برام دعا کنید که تو هفته ی جدید اونقدر قوی باشم و حالم خوب بشه که بیام پیشتون :*


دوستتون دارم همیشگی های من

در پناه حق باشید.


منبع : ولیعصر عاشقانه ترین خیابان جهان استبـیـسـتُ یـِکـُ مــیــن
برچسب ها : آدمای ,دوست ,خیلی ,ممکنه ,چقدر ,اینکه ,پابرجا بمونه

بــیـسـتُ سـِوُمـ مــیــن

:: بــیـسـتُ سـِوُمـ مــیــن

بعد از هزار و سیصد و پنجاه و هفت سال

نوبت به ما دو تا که رسید،انقلاب شد..


همین چند روز پیش اومدم و صفحه ی مدیریت و باز کردم تا بنویسم..اون شب حالم بد و چشمام اشک آلود بود..اما نمی دونم چرا مثل همیشه که این طوری هستم چیزی نگفتم..همیشه لحظات سخت و بد برای همه مون هست..مخصوصا برای من که این روزا شدیدا بی تابم و منتظر..راستش یواش یواش باید بپذیرم که مشکلات ما به خاطر خیلی از مسائل و اشتباهات گذشته ی خودمون ریشه داره و خیلی هم طول می کشه تا این گره ها باز بشه..

اما اینجا..همین کلبه ی دنج دوست داشتنی هست که چشمای پر از مهر شما و عزیزترینم می خونه..این خونه ی گُل گُلی کوچیک..این خونه ی صورتی..اینجا که برام یه انگیزه شد سالها پیش تا تونستم لبخند بزنم و فراموش کنم و از غم ها فرار کنم..نوشتن اینجا رو با هیچی عوض نخواهم کرد..

گاهی اوقات می گم یعنی می تونم از این روزا بگذرم؟ یعنی تموم می شه؟

کاش هیچ وقت با تو زندگی نمی کردم.کاش هیچ وقت خوشبختی وجود تو رو لمس نمی کردم..


پسرک عاشق قصه مرسی که همراهمی.مرسی که یکه و تنها جون می کنی برای من..تنها بغض این روزای من دیدن این همه تلاش تو و بی انصافی روزگاره.مرسی که گاهی اوقات بد می شم اما تو آرومم می کنی..همراهٍ مهربونِ من :*


نمی دونم قبلا گفتم یا نه.اما ترجیح دادم که به مرور یه سری چیزا رو براتون بازگو کنم..اما ما برای رسیدن به خیلی از اهدافمون که الان بهشون رسیدیم مجبور شدیم که از خیلی چیزا بگذریم.و بنا به درخواست خودمون قرار شد که بعد از رسیدن به اهدافمون به چیزای دیگه برسیم.

لازم به ذکره که من به هیچ عنوان این سبک زندگی رو به شما و دوستانم پیشنهاد نمی کنم..

مسلما هر اتفاقی که افتاده مقصر من بودم که درست شفاف سازی نکردم و همه چیز و اون جوری که هست بازگو نکردم..ولی باید گفت که اینجا محلیه برای نوشتن نه اینکه من بخوام هی توضیح بدم..هر کسی خودش برای زندگی خودش تصمیم می گیره..در واقع می گم که مقصر من بودم که برای ترس از قضاوت و ریشه دار نشدن خیلی از مشکلاتم به درستی هر چیزی رو بارگو نکردم..پس منتظر باشید و منم سعی می کنم به مرور شفاف سازی کنم و اشتباهات گذشته رو جبران کنم.


این روزا هم به شدت دنبال اماده سازی برای روز عشق هستم :) می دونم الان نصف بیشتر وبلاگا پر می شه از اینکه ما روز عشق نداریم و اعتقاد نداریم و همه روزمون عشقه و این صحبتا..کاملا درسته و منم اعتقاد دارم که انسان می تونه روزهای خیلی قشنگ از ولنتاین توی زندگیش داشته باشه.

اما خوشبختانه این خارجکی ها یه لطفی کردن و اومدن یه روزی رو به اسم عشق نام گذاری کردن..یک روز مختص یه رابطه بین دختر و پسر..چیزی که تو مملکت ما و جامعه اسلامی از بیخ و بُن حرامه و اصلا چیزی به اسم عشق تو اسلام وجود نداره!! حالا خوبه مردم ما تونستن این روز و توی جامعه جا بندازن و مملکت هم با هزار تا گشت ارشاد نتونست حریف روحیه عاشق دختر پسرای ما بشه :)) پس خیلی قشنگه که ما هم این روز و جشن بگیریم و چه چیزی قشنگ تر از اینکه یه بهانه برای شادی داشته باشیم؟!


حالا منتظرم ببینم ایده مرد جانمان برای این روز چیه و چه برنامه ای داره :) منم که دارم کارای خودم و می کنم و سوپرایزم و آماده می کنم..


و اما..


یکی از قشنگ ترین لحظات این روزا عروس شدن یکی از عزیز ترین دوستای وبلاگیمه..یه مهربون بی همتا که همیشه در کنارم توی بدترین شرایط قدم برداشت و پا به پام اومد..عروس بی نظیرم مبارکت باشه این خوشبختی..نمی دونی چقدر دلم ضعف می ره از اینکه ببینمت تو لباس عروسیت..محکم بغلت کنم و صورت ماهت و ببوسم خواهر گلم..مطمئنم که یه عورس بی نقص خواهی شد فدات بشم :* سحر دوست داشتنی من خوش به حال تو که خدا این همه دوستت داره :* 


همین الان هم که وقت کردم و وبلاگا رو خوندم دیدم هدی نوشته که محرم شدن! نیشم تا بناگوشم باز شد :)) عروس بارون شدییییم.خیلی خوشحال و شوکه شدم از این خبر یهویی..مبارکت باشه هدی جونمممم :***


منبع : ولیعصر عاشقانه ترین خیابان جهان استبــیـسـتُ سـِوُمـ مــیــن
برچسب ها : خیلی ,چیزی ,اینکه ,روزا ,قشنگ ,نکردم ,مبارکت باشه ,شفاف سازی ,گاهی اوقات ,دوست داشتنی ,اشتباهات گذشته

بـیـسـتُ پـَنـجُ مــیــن

:: بـیـسـتُ پـَنـجُ مــیــن

سلام به همه دوستای گلم :) سال نو مبارک باشه دوست داشتنی های من


عزیز دل پریا می دونی که خیلی دوستت دارم.امسال وارد هشت سالگی عشقمون می شیم.کمتر از یک ماه دیگه! امسال هشتمین ساله که دارمت..شاید امسال سالی باشه که ما برای همیشه برای هم بشیم و دیگه این مشکلات بزرگ سر راهمون نباشه..می دونی طاقت دیدن اون غم پنهون تو چشمای مهربونت و ندارم.می دونی منم بی تاب با تو بودنم و دلم اون خونه نُقلی خیالیمون و می خواد..می دونی بُریدم..خسته شدم..ولی شاید بازم برای با هم بودن صبر لازم باشه..می دونی عاشق این دلداری دادن هاتم چون می بینم من حتی از خودت هم برات مهم ترم..

عاشقتم.عاشق همه مهربونی هات و اون دل صبورت..


مرا معماری چشمت مهندس کرد و می دانم ..

که باید در کنار گونه هایت بوسه بنشانم ..


بزرگترین تحول سالم بیرون اومدن از شرکت بود..بعله..من دیگه کارمند نیستم :) و همچنین بزرگ شدن و عاقل شدن از یه سری لحاظ به خصوص مساِئل مذهبی بود..


می دونم که امسال سالِ من و شاهرخمه.با همه ی هدف ها و دوست داشتن هامون..با همه ی آرزوهای کوچیک و بزرگمون..

می می تونیم! این شعار ماست! Sure We Can ! :)


اولین روز فروردین 95 هم با صدای بهترین مرد دنیا در اون سر آب ها شروع شد :* بهش می گم من بین نمادها و شکلک ها از ماهی و سیب و انار خوشم میاد ^_^ اونم می گه منم از خورشید و تو :))

وقتی می خواستیم لحظه سال تحویل قطع کنیم،گفت من می رم گفتم کجا می ری؟ گفت می رم که دوباره بیام بهت زنگ بزنم جز این کاری ندارم که :))

عاشقشم :** حتی خدا هم مطمئن شده..


چند وقتی هست که نوشتن توی دفتر و شروع کردم..اونقدر از محصولات سایت رنگی رنگی استفاده کردم و اسکرپ بوک و پلنر و اینا درست کردم که کلا وبلاگ یادم رفته بود :)) اینکه چیزایی بنویسی که فقط عزیز دلت بخونه حس خیلی خوبی به آدم دست می ده :)

اما بازم دلم می خواد هر از گاهی هم اینجا بیام و در کنار شما باشم :*


برای همه تون ویژه دعا کردم..برای همه ی اونایی که چشم زیباشون به خونه ی مجازی پریا و شاهرخ میوفته..فکر کنم خدا خودش می فهمه دیگه :)) برای همه تون سال خوبی رو آرزو دارم :*

منبع : ولیعصر عاشقانه ترین خیابان جهان استبـیـسـتُ پـَنـجُ مــیــن
برچسب ها : دونی ,امسال ,باشه

بـیـسـتُ دُوُمـ مــیــن

:: بـیـسـتُ دُوُمـ مــیــن

عشق یعنی وقتی داره از اون سر خیابون میاد ذوق کنی که با چشمای Full HD داری سر تا پاش و نگاه می کنی! خواستنی ترین من خیلی خوشحالم که دنیام کنار تو شفاف تر شده!

برای من که یه دختر ترسو و به دور از این عمل های اضافی بودم،یک معجزه بود که راضی بشم و خودم و بفرستم زیر تیغ :)) که البته این جرئت و شجاعت و مدیون مردی هستم که 8 ساله داره پا به پای خواسته هام و آرزوهام میاد.

اون جوری که دکترم می گه،من یکی از معدود عمل های خیلی خیلی موفقیت آمیزش بودم.چون من به هیچ عنوان اذیت نشدم،اصلا به نور حساس نبودم و حتی از همون روز اول مثل اینه می دیدم تا الان! تاری دید نداشتم..حالا درسته که این عمل کوچولو رو هر بدنی یه جور جواب می ده،اما به نظرم خواست خدا و دست خوب دکتر جان و تیم پزشکی و معروف بیمارستان نور هم بی تاثیر نبودن!


دلم می خواد که بتونم بیشتر اینجا بیام.بسکه این محیط و دوست دارم.و اینکه بهتون گفتم که چقدررر دلم می خواد مثل گذشته مثل اون قدیما همه دور هم جمع باشیم و منم بتونم زیاد زیاد بنویسم..چقدر مشغله هامون زیاد شده هعی..بچه ها به نظرتون عکس هم بزارم تو پست هام یا نه؟ نمی دونم چرا این روزا فکر می کنم کسی دلش بخواد خوب نیست :( می خوام بدونم کیا دوست دارن عکس ببینن کیا دوست دارن مطلب بخونن..


این روزا فکر می کنم که چقدر برای خودم بودن و خودم موندن تلاش کردم؟ چقدر تونستم در این زمینه موفق باشم؟ چقدر تونستم سرنوشتم و بپذیرم و بیخیال دیگران بشم؟ می بینم که خیلی زیاد! کلا تغییر و تحول خوبه اونم از نوع مثبتش..


راستی بچه ها من مجبور شدم که کانالمون و پاک کنم.چون نه من نه شاهرخ جون فرصتش و نداشتیم.البته یه کانال "آموزش نقاشی" داریم که حسابی گل کرده و ممبراش بالاس :) ولی فکر نکنم اینجا کسی علاقه مند باشه..حالا تو سربرگ های بالای صفحه می زارمش..


پسرک مهربون هم خوب و عالیه و سلام داره خدمت شما :* خیلی حس قشنگیه که می بینم این همه سال کنار همیم و داریم با هم بزرگ می شیم یه جورایی..به تدریج دارم مرد شدن شاهرخ دلم و می بینم..دیگه این آقای مهندس قوی و سرسخت،اون شاهرخ کوچولوی دانشگاه نیست..موهای سفید کنار شقیقه هاش و می بینم که نشون از سختی روزگارمون داره..بیشتر از گذشته برام خواستنی شده :*


خوب دیگه فکر کنم زیادی حرف زدم..نم برم به استراحت و کارای دیگه برسم و مزاحم شما هم نشم :*


راستی بر و بکس عزیز بلاگفا! با آدرس کوتاه شده ی زیر می تونید وبلاگ ما رو توی پیونداتون قرار بدید..جای آدرس بلاگ که بلاگفا قبول نمی کنه آدرس کوتاه شده ی گوگل و بزارید.

بوس بر شما :*


http://goo.gl/YHkq0G

منبع : ولیعصر عاشقانه ترین خیابان جهان استبـیـسـتُ دُوُمـ مــیــن
برچسب ها : خیلی ,بینم ,چقدر ,زیاد ,آدرس ,دوست ,آدرس کوتاه ,چقدر تونستم ,دوست دارن